تصور کنید یک روز از خواب بیدار شدهاید و اولین خبری که دریافت میکنید این است: شما تحت بازداشت هستید. شاید اگر خدای ناکرده زندگی مجرمانهای داشته باشید یا اگر اخیرا با دوستانتان شیطنتهایی کرده باشید، در کسری از ثانیه به تمام خرابکاریهای خود فکر کنید. اما اگر کلا اهل دست از پا خطا کردن نباشید، وارد هزارتویی از گیجی، اضطراب، گمگشتی و گنگی میشوید. محاکمه در دسته دوم قرار میگیرد. مردی یک روز از خواب بیدار میشود و با حکم بازداشتش مواجه میشود. او گناهی مرتکب نشده، اما محکوم است. محکومیت او به زندان افتادن یا بازداشت شدن نیست.
بزرگترین محکومیت یوزف کا سر و کله زدن با سیستم قضایی سوررئال و عجیب و غریب کشورش است. او در حالیکه حتی نمیداند به چه دلیل مجرم شناخته شده است، باید مسائل قضایی مربوطبه محکومیتش را در یک سیستم قضایی کاملا ناکارآمد پیگری کند. کافکا در این رمان که پس از مرگش منتشر شد، ما را با یوزف کا به سفری برای کشف هزراتویی به نام سیستم عدالت میفرستد. سیستم عدالتی که هیچ چیزش سر جایش نیست و لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه غریبتر و پیچیدهتر و مضحکتر میشود. در این رمان شدیدا کافاکایی، با فضایی گنگ روبهرو خواهید شد. فضایی مملو از دلمردگی، خفقان و ابهام. محاکمه یکی از آثار تحسینشدهی کافکا است و خود کافکا هم از آن دست نویسندههایی است که خواندنشان برای هر دنبالکنندهی ادبیاتی ضرروری است.
شما با من روراست حرف نمیزنید و هرگز هم حرف نزدید. پس حق ندارید گله کنید که لااقل به عقیدهی خودتان به نادرست قضاوت شدهاید. من روراستم و به همین دلیل نگران نیستم که به نادرست قضاوت شوم. شما طوری روی محاکمهی من چنگ انداختهاید که انگار من کاملا آزادم ولی من احساس میکنم که احتمالا نه فقط آن را بد مدیریت کردهاید بلکه هیچ اقدام موثری انجام ندادهاید و سعی کردهاید آن را از من پنهان کنید تا من نتوانم مداخله کنم و به این ترتیب روزی در غیاب من در جایی نامعلوم حکم صادر شود. - از متن کتاب